جای خالی
از چهار چیز مگذر گر عاقلی و زیرک×××امن و شراب بی غش معشوق و جای خالی
همين كه نعش درختي به باغ مي افتد بهانه باز به دست اجاق مي اقتد حكايت من و دنيا يتان حكايت آن پرنده ايست كه به باتلاق مي افتد عجب عدالت تلخي كه شادماني ها فقط براي شما اتفاق مي افتد تمام سهم من از روشني همان نوريست كه از چراغ شما در اتاق مي افتد به زور جاذبه سيب از درخت چيده زمين چه ميوه اي ز سر اشتياق مي افتد هميشه همره هابيل بوده قابيلي ميان ما و شما كي فراق مي افتد؟ ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ۱- سلام. متنی که قولش را داده بودم آماده است ولی حوصله تایپ کردن ندارم! ۲- تو گفتی : باز هم نیامدی؟! ۳ـ برای رفیقی نذر کرده ام. شب به شب چندین بار "و ان یکاد" میخوانم! چون قرآن را شنیدند چیزی نمانده بود که تو را چشم بزنند و میگفتند: او واقعا دیوانه است ! حال آنکه جز تذکاری برای جهانیان نیست. ۵۲و ۵۳ قلم ۴ـ میگذشت از در مسجد نفس آلوده سگی گذر خویش به درگاه تو یادم آمد پدرم از كلمه «برگريزان» بدش مي آيد. وقتي صبح هاي زود آفتاب نزده از خانه بيرون مي رود، اگر باد بيايد اوقاتش تلخ مي شود و به زمين و زمان بد و بيراه مي گويد. من در پاييز مراقب هستم برگهاي خشك را زير پا له نكنم. پاييز پدر آدم را در مي آورد ... ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ۱ـ شب از نیمه گذشته . باد پاییزی می وزد. دل کندن برگ ها از درخت و رقص برگ ها میان زمین و آسمان مرا یاد بی غیرتی شاخه ها می اندازد! ۳ـ به غدیر نزدیک می شویم. مبارک تان! آمدم دنیا برای دیدن روی علی / ورنه بااین مردم دنیا چه کاری داشتم؟ ۴ـشاید "سه شنبه نامه" اش کنم اینجا را! چطوره ؟ ۵ـ هفته آینده منتظر متنی با تیتر "گاهی دلم برای خودم تنگ می شود!" باشید یا نباشید فرقی نمی کند! ۶ـدیگر دوام عیش میسر نمی شود.
من عادت دارم به نیامدن
به تنها سرک کشیدن
من شاید "امیدوارم"!
برگ دوم:
پاييز كه از راه مي رسد، ما از تمام شدن سر و صداي كولر همسايه مان و فصل گرما خوشحال مي شويم و از غر زدن هاي پدرمان ناراحت. اوّل پاييز، من تازه يادم مي افتد كه بايد تمام پس اندازم را مثل صورت سياه و روغني ام بشورم و بدهم براي كتاب و دفتر و لباس كه پدر بيشتر كلافه ام نكند.
ديروز با رسول دعوام شد. توي راه بي خود برگ ها را پخش و پلا
مي كرد. يكي دو بار گفتم: « نكن!» گوش نكرد. آخرسر برگشت و گفت: «چيه!؟ دلت واسه بابات مي سوزه بچه سوپور؟» زدمش. نمي دانم چرا، شايد به خاطر پدر. شايد به خاطر برگ ها. شايد هم فقط به خاطر اين كه كلافه ام كرده بود. نمي دانم. مادر مي گويد، پاييز كه مي شود، اوقات من هم تلخ مي شود. مثل پدر. شايد اين جور باشد. ولي مگر
من هم از پاييز بدم مي آيد؟!...
خنكاي صدايي دل نواز در هرم آتش مهر، نويد از راه رسيدن كاروان پاييز را سر مي دهد. كارواني از شتران آذين يافته با برگهاي رنگارنگ، زرد، نارنجي، قهوه اي و قرمز. شتراني با كوله بار دانش. زنگوله هاشان كه تكان مي خورد، بوي كتاب، بچه هاي خسته از بازي را به مدرسه مي كشاند تا كلاس هاي خاك آلوده را از هياهوي شادمانه شان پركنند.
بادي سرد زوزه مي كشد. برگ هاي خشكيده زير سم شتران خش خش مي كنند و به اين طرف و آن طرف مي روند. چند شم مي شود. مي خواهم فرياد بزنم. «برگها را خرد نكنيد!» ولي نمي زنم. ديگر چه فرقي مي كند وقتي جاروي پدرم مدتي است گوشه حياط خاك مي خورد.
كاروان باز مي ايستد. بچه ها هجوم مي آورند و بار از پشت شتران
بر مي گيرند. كتاب، دفتر، قلم و همه چيز تمام مي شود. پيش از آنكه هجوم دانش آموزان پايان يابد. چشم هاي منتظر، كاروان ديگري را در دور دست ها مي جويند... ديروز كه استاد، سركلاس از گرسنگي دختركي مي گفت كه يك سال تمام طعم برنج را نچشيده بود و مزه خيلي چيزهاي ديگر را حتماً ، يكي كه باد در غبغب انداخته بود، بلند شد كه «اي آقا، مگه مي شه؟! دروغ به اين گندگي» چند شم شد از حرفش. خواستم داد بزنم كه « هي آقا پسر! آخه بچه تو چي حاليته گرسنگي يعني چه؟» اما نزدم. كلاس ساكت شده بود. داشتم خفه
مي شدم. معلم هم انگار بغض كرده بود. بي صدا زل زدم به پسر. همان طور كه جلوي غرغرهاي پدرم زبانم را گاز مي گيرم. كاش در كاروان پاييز به جاي آن همه كتاب و دفتر كه به همه هم نمي رسد، كمي هم برنج و خيلي چيزهاي ديگر پيدا مي شد تا پدرم به دوست داشتني ترين چيزهايم نگويد «كاغذ پاره».
برگ سوم:
روز اوّلي كه با هم رفتيم پارك قدم بزنيم، تو راهت را كج كردي طرف برگهايي كه از ترس باد، خشك و تلنبار شده بودند يك طرف راه. محكم پايت را مي كوبيدي روي برگها كه از خش خش آن لذت ببري. گفتم: «نكن! چ ندشم مي شه». بلند گفتم. جوري كه صدايم لاي خش خش برگها گم نشود. بلندتر داد زدي: «مي شنوي صداشو چقدر قشنگه؟!» و خنديدي. دنبالت نيامدم. نشستم روي نيمكت. آمدي كنارم نشستي بي آنكه بفهمم.
پرسيدي: «چته؟» و تا شب همين را تكرار كردي تا به من بفهماني كه حالم برايت مهم است.
گفتم: « پاييز ديوونه ام مي كنه».
يك سال زندگي مشترك، فرصت مناسبي بود كه بفهمي من يك آدم عصبي و خود خواه نيستم كه در پاييز حالي به حالي مي شود. كه در بهار ذوق ادبيش شكوفه مي كند. در تابستان به ياد محبت بي دريغت زندگي مي كند و در زمستان فقط با تو گرم مي گيرد. بايد مي فهميدي كه پاييز ديوانه ام مي كند. طوري كه تو يكريز سوال كني: «چته؟»
باور نمي كني نكن ولي هر برگي كه مي خواهد از شاخه جدا شود مثل اين است كه پوست مرا مي كنند. همين طور كه بين زمين و آسمان مي رقصد و چرخ زنان مي آيد پايين، انگار از يك بلندي پرت شده ام ته دره وقتي مي افتد زمين، من دردم مي گيرد. وقتي زير پاي تو و بقيه آدم ها خرد مي شود و خش خش مي كند، صداي خردشدن استخوان هايم را مي شنوم. همه اينها كه براي تو لذت بخش است، براي من يك كابوس است يك كابوس زنده كه هر لحظه تكرار
مي شود. سه ماه تمام. باز بگو چرا بهانه گير مي شوم اين وقت سال. نيستم، نبودم. پدرم هم نبود. باور كن نبود. پاييز به آن حال و روزش انداخت. كسي هم واقعاً نفهميد دردش چيست. غير از من. چون اين درد را از او به ارث برده ام. درد من، اگر هم مثل پدرم نباشد، چيزي است شبيه همان.
برگ چهارم:
پاييز يعني، پنجاهمين سال زندگي. يعني عبور از نشاط و ورود به دنياي رنگهاي جديد. زرد، نارنجي، قهوه اي، جوگندمي، سفيد!
ديشب براي اوّلين بار پرسيدي چرا پاييز كه مي آيد، حال من هم عوض مي شود. ديشب بود كه فهميدم آن قدر بزرگ شده اي كه برايت قلم بدست بگيرم. تو از پدرم چيز زيادي نمي داني. جز چند عكس و خاطره هاي جسته گريخته اي كه از مادر بزرگ يا مادرت شنيده اي. اما امروز من چيزهايي را براي جوان رشيدم مي نويسم كه تا حال نشنيده است.
پسرم! تلاش كن تأثيرگذارترين فرد در زندگيت باشي. به انتخاب خودت دوست داشته باشي و به اراده خودت، چيز هاي دور و برت را به زندگيت راه دهي!
پدرم اين طور نبود. از پاييز بدش مي آمد، بدون اين كه خودش بخواهد و يا علتش را بداند. حالا علتش چه بود، بماند. همين قدر برايت بگويم كه پاييز جوري عوضش مي كرد كه روي من هم اثر مي گذاشت.
مادرت فكر مي كند، من هم از پاييز بدم مي آيد، نه! من پاييز را حس مي كنم. با تمام وجودم و اين را خودم خواسته ام. شايد هم اين طور نباشد. شايد من هم مثل پدرم شده باشم. شايد، اما همه را خودم خواسته ام.
هر سال كه تابستان تمام مي شود، پاييز به سراغ من هم مي آيد مثل طبيعت كه پاييز قيافه اش را عوض مي كند. من طبيعت را دوست دارم مثل تو و مادرت. با طبيعت خوشحال مي شوم و ناراحت. آسمان كه
مي بارد، گريه ام مي گيرد. درخت ها كه شكوفه مي كنند، مي خندم. من با طبيعت زندگي مي كنم.
حرف مي زنم و براي آن غصه مي خورم وقتي پاييز مي آيد.
براي من در اين سن و سال پاييز يعني هشدار!
برگ پنجم:
نوه نازنينم از من خواسته برايش انشا بنويسم. انشايي براي پاييز! كه يك سال از چهار فصل تشكيل شده است. بهار براي كوچكترين نوه ام. تابستان براي پسر بزرگم. پاييز براي من و زمستان براي... .
آخرهاي پاييز كه مي شود، برگ درختان مي ريزد. من سست مي شوم. باد، سرد و زوزه كشان مي وزد. نفس من پس مي رود. درختها لخت مي شوند. استخوانهاي من تير مي كشد. دانه هاي برف فرو مي ريزد. ريش من سفيدتر مي شود. درختها به خواب مي روند. و من...
برگ ششم:
اي كاش نوشتن در مورد پاييز هم به راحتي قدم زدن در يك باغ زيباي پاييزي بود.
پاييز يعني زيباتر شدن، گرد و غبار از چهره زدودن، تفكر كردن، ايستادن و بعد حركت كردن يعني آماده شدن براي فصلي جديد و كاري جديد. يعني تغيير كردن براي رشد و تعالي يعني انتظار براي فردايي بهتر و زيباتر. نمي دانم، پاييز آنقدر زيباست كه حتي قلم را ياراي نوشتن و وصف لطافت و زيبايي هاي آن نيست.
از كجا بايد شروع كنم...
از برگ هايي كه در پياده روهاي شلوغ شهر پامال عابراني كه بي توجه به زيبايي هاي نقش شده بر روي سنگ فرش ها، شده اند و گوش هيچ عابري صداي فريادهاي خش خش آنها را نمي شنود.
از درختاني كه برگ هاي سبز و زيباي خود را با چتري از رنگ هاي زيبا وچشم نواز تعويض كرده اند. يا لانه هاي پرندگان كه به خاطر كوچ صاحبانشان تنها و بي صدا مانده اند و يا باغ هايي كه به غير از زاغ ها ميهماني ندارند كه درختان را با صداي زيباي خود به جشن شكوفه ببرند.
نمي دانم از كجا بايد شروع كنم...
از شقايق هايي كه گلبرگ هاي سرخ خود را براي نقاشي تابلوي زيباي پاييزي تقديم به دست تواناي طبيعت كرده اند و از آنها جز ساقه اي خشك ديگر هيچ نمانده تا پروانه ها را به وصال خويش فرابخوانند. از پرندگان غمگين جامانده از كوچ كه تنها بر روي شاخه اي كه با
تك برگي زرد آذين بسته شده سر بر شانه هاي تنهايي خويش گذارده به اميد فردايي بهتر و كوچي ديگرند و يا...
در حال قدم زدن در كوچه اي پاييزي بودم با انديشه اينكه آيا مي شود درمورد پاييز، لطافت و زيبايي بي نظير آن چيزي گفت يا به رشته تحرير در آورد؛ قطره باراني كه به صورتم چكيد رشته افكارم را پاره كرد به خود آمدم.
از اينجا شروع مي كنم باران پاييزي...
۲ـ... والله اگر کسی "دق" کند نباید ملامت اش کرد!
| Design By : Night Skin |
